تبليغاتX
بامزه ها


بامزه ها

بدون شرح

 

I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love.  

به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.

 


When you look at me, moonlight jumps out of the dark clouds and bright the dusty window of this house. When you look at me, night gets the day and the morning of being together arrives. At this side of this house, somebody always waiting is me and the frames empty of affection on the wall. That side of city, everybody staring the clouds catching the moonlight. It's not true if I say moonlight won't die with its red face when you're not here. But believe it when you're here, the little tiny hole of hope to horizon won't catch the dark disappointment of night.

نگاهم که می کنی، مهتاب سراسیمه از پشت ابرکان تاریک شب خیز بر می دارد و پنجره خاکی این خانه را روشن می کند. نگاهم که می کنی، شب به صبح می رسد و پگاه روشن با هم بودن سر می رسد. اینسوی خانه همیشه به انتظار، من هستم و قابهای خالی از عاطفه بر دیوار. آنسوی شهر، همه چشم توختگان به ابرکهای در برگرفته مهتاب. حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی. اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد.

 


 

In new location of my life, it's taken even a long time, I miss my nature, my house, my mother, my father, my tyrant neighbors, my silent streets, my fields waiting for spring and you. Even though I think about them and you, but I'm not satisfied yet. If I talk to you hundred postures, I won't be that last lover. What should I do?! I get up at six everyday. I tell you out my grievances. Everybody's running away. Oh! I've lost the bus. Thank God! The minibus for Nobonyad has arrived. Oh, there's only five minutes to the time of my appearance at work. I pull the switch of computer case. I lean the circling chair. And another day began. I take a print from my work. Sir! Do my colors have composition?! 

در فضای جدید زندگی من که حتی مدتها نیز می گذرد، طبیعت من، خانه من، مادر من، پدر من، همسایه های مردم آزار من، کوچه های خلوت من، مزارع به انتظار بهار من و تو جایشان خالی است. هرچند گهگداری به آنها و به تو فکر می کنم. ولی باز راضی نمی شوم. اگر صد رکعت هم با تو حرف بزنم، باز آن معشوق زندگی گذشته من نمی شوی. چه باید بکنم؟! هر صبح ساعت شش بیدار می شوم. کمی با تو درد دل می کنم و راه می افتم. هر کسی به یک سمتی می رود. وای! اتوبوس را از دست دادم. خدا را شکر! مینی بوس نوبنیاد رسید. ای وای پنج دقیقه مانده به ساعت حضور من در اداره. سوئیچ کیس کامپیوتر را می زنم. به صندلی گردان تکیه می دهم و روزی دیگر آغاز می شود. یک پرینت از کارم می گیرم. آقای رئیس! رنگهای من کمپوزیسیون دارند؟!

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:25 توسط خودم| |

سلام به هم ی دوستا ی خوبم چطورین خوبید ؟خوشید ؟سلامتید؟

من بالاخره اومدم هاااااااااا

حالا بازم میام پیشتون از بعضی از دوستان هم به خاطر سر نزدن وبی معرفتی ممنونم...

من خیلی از این آهنگه خوشم میاد...

راستی من این مطلبی که براتون می نویسم تازه فهمیدم شما هم بخونید خوبه البته می دونم که مدرسه بازم نمی زاره راحت بمونیم ولی می شه بعضی وقتا...........

 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به نام خداوند رحمتگر مهربان

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ﴿۱﴾

قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ ﴿۲﴾

و هر گاه نشانه و معجزهاي را ببينند اعراض كرده مي‏گويند: اين سحري است مستمر!

وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءهُمْ وَكُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ ﴿۳﴾

آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواي نفسشان پيروي نمودند و هر امري قرارگاهي دارد.

سوره:القمر


آیت‌الله بی‌آزار شیرازی: تحقیقات ناسا معجزه شق‌القمر را تأیید می‌كند

آیات اولیه سوره قمر حاكی از این است كه ماه در گذشته شكاف عظیمی برداشته و دو نیم شده است و عكس‌هایی كه توسط فضانوردان موسسه ناسا از سطح كره ماه گرفته شده است شكاف‌هایی را بر روی این كره نشان می‌دهد كه وقوع این معجزه عظیم را اثبات می‌كند.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایكنا)، متن فوق بخشی از سخنان آیت‌الله بی‌آزار شیرازی در نشست «شق‌القمر معجزه پیامبر اعظم (ص) با استناد به تحقیقات ناسا» است كه به همت معاونت فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی (مركز پژوهش‌ها و فعالیت‌های قرآن و عترت)، 12 مهرماه در نمایشگاه بین‌المللی قرآن كریم برگزار شد. ...

دكتر عبدالكریم بی‌آزار شیرازی با قرائت آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» گفت: همان‌طور كه ‌می‌دانید در قرآن سوره‌ای به‌نام «قمر» آمده است. ابتدای این سوره در مورد معجزه بزرگی است كه توسط ‌پیامبر (ص) برای مردم مكه ارائه شده است و آن مسأله این است كه مردم مكه مانند سایر امم پیشین وقتی با معجزات طبیعی مواجه می‌شدند آن را حمل بر سحر و جادو می‌كردند تا این كه مطرح كردند كه چگونه متوجه شدیم كه او پیامبر (ص) است؛ زیرا هر كاری كه او انجام می‌دهد می‌گویند سحر است.
وی گفت: در این رابطه سران قریش گفتند كه سحر جادو در آسمان كارگر نیست بیایید یك معجزه آسمانی از پیامبر (ص) بخواهیم، نزد حضرت رسول (ص) رسیدند و گفتند: اگر تو واقعاً پیامبر خدا هستی و كارهایت گرو جادو نیست، ماه را دو نیم كن. حضرت (ص) فرمودند: اگر من از خدا بخواهم و خداوند این كار را انجام دهد آیا واقعا مسلمان می‌شوید؟ پاسخ دادند: بله.
وی افزود: ماه در حالت بدر بود كه سبب هنگام پیامبر (ص) با سران قریش در طبیعت رفتند و پیامبر آن‌جا از خداوند متعال درخواست كردند كه ماه شكافته شود و این معجزه را مردم مشاهده كنند.
با این دعا ماه شكافته شد به طوری كه از میان دو نیمه ماه كوه احر را مشاهده می‌كردند زمانی كه این منظره را مشاهده كردند ابوجهل كه عناد نسبت به پیامبر (ص) می‌ورزید گفت: ما مطمئن نیستیم كه این سحر نباشد، ما صبر می‌كنیم تا مردمانی كه از صحرا باز می‌گردند بیایند و از آن‌ها بپرسیم كه آیا این صحنه را دیده‌اند یا نه؟ و اگر گفتند كه دیدیم پس جادو نیست پس از مدتی افرادی از صحرا بازگشتند و مورد سئوال قرار گرفتند و در پاسخ گفتند آری ما دیدیم كه ماه دو نیم شده است در عین حال برخی دست از عناد برنداشتند.
وی در ادمه سخنانش گفت: در این زمینه آیات اولیه سوره قمر نازل شده است آن‌چه كه این آیات بیان می‌كند این است كه ماه در گذشته شكاف عظیمی برداشته است و دو نیم شده است و صریحا می‌فرماید: «وَانشَقَّ الْقَمَرُ» دوم اینكه شكاف آن‌قدر بزرگ است كه به عنوان آیت خدا یا معجزه الهی یاد شده است «و إن یروا آیة اگر ببیند این آیت و معجزه الهی» راه سوم برخی شكافته شدن ماه را مشاهده كردند؛ اما این را باز به حساب سحر و جادو گذاشتند و «وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ» برخی این معجزه را تكذیب كردند و «وَ كَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا» و بسیاری فعل گذشته «انشَقَّ» را به فعل مضارع كه در آینده است تفسیر كردند و این دو نیم شدن به عنوان یكی از آثار ظهور صورت می‌گیرد.
وی گفت: اما این معجزه مانند معجزه قرآن یك معجزه باقیه شده؛ زیرا بزرگ‌ترین امتیاز دین اسلام این است كه معجزه دارد، شما اگر از یك یهودی یا یك مسیحی بپرسید كه آیا شما معجزه‌ای در دست دارید كه نشان دهد دینتان بر حق است می‌گویند ما عصای موسی (ع) را نداریم كه به شما نشان دهیم چگونه اژدها می‌شود. مسیحیان نیز می‌گویند ما حضرت عیسی (ع) را نداریم كه برای شما مرده را زنده و یا مریض را شفا دهد تا این كه شما متوجه شوید.
وی افزود: اما اگر از یك مسلمان بپرسند شما دلیلی بر حقانیت دینتان دارید پاسخ می‌دهند من یك معجزه‌‌ای داریم كه معجزه باقیه است و مطالب بسیار مختلفی را در زمینه‌های متفاوت بیان كرده است كه امروزه دانشمندان می‌توانند آن را مشاهده كنند یكی دیگر از معجزات پیامبر (ص) و آثارش را فضانوردانی كه با آپولو به كره ماه رفتند مشاهده كردند و سال‌ها در رابطه با آن مطالعه و تحقیق كرده‌اند كه بحث امشب ما در این باره است.
وی گفت: در این زمینه شخصیتی به‌نام دكتر «دیوید پیت كوك» كه هم اكنون رئیس كرسی حزب اسلامی بریتانیا است می‌گوید: من به وسیله آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» مسلمان شدم.
وی می‌گوید: من علاقه‌مند به مطالعه ادیان تطبیقی بودم درباره همه ادیان مطالعه كردم به دین اسلام رسیدم، دوستی مسلمان داشتم به او گفتم من می‌خواهم در رابطه با اسلام تحقیق كنم، قرآنی با ترجمه انگلیسی به من داد و من خوشحال شدم. شب هنگام همین كه قرآن را ورق می‌زدم نظرم جلب سوره قمر شد آن را باز كردم ببنیم قرآن درباره ماه، چه گفته است دیدم قرآن بیان كرده «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» آن قدر به فكر فرو رفتم و از خدا پرسیدم، بر فرض ماه شكافته شد چگونه دو مرتبه به حالت اولی بازگشت هرچه به فكرم مراجعه كردم برایم قابل هضم نبود به طوری كه از قرآن منزجر شدم و آن را كنار گذاشتم و این آیه مرا از مطالعه قرآن منصرف كرد.
وی ادامه می‌دهد: از آن‌جایی كه كارم خالصانه بود. چند شب بعد تلویزیون برنامه‌ای را دیدم كه سه فضانورد را نشان می‌داد كه مطالعات خود را در روی كرده ارائه می‌كنند. مجری برنامه این سوال را از فضانوران می‌پرسید كه شما بودجه بسیار سنگینی را به كره ماه بردید در صورتی كه در كره زمین این همه مردم نیازمند هستند آیا بهتر نبود این پول‌ها را خرج مردم كره زمین می‌كردید؟ فضانوردان در پاسخ گفتند: پول‌هایی كه ما خرج این سفرها كردیم به بی‌راهه نرفته است بلكه ما به یك حقایقی دست یافتیم كه اگر چندین برابر این ‌پول را خرج می‌كردیم باز هم ارزشمند بود. مجری می‌گوید این حقیقت چه بود این همه ارزش داشت؟، آن‌ها گفتند: ما از قبل با رصد كردن ماه شكاف‌هایی را بر روی این كره مشاهده كرده بودیم؛ اما به هیچ وجه نمی‌توانستیم در رابطه با آن‌ها اظهارنظر كنیم تا این كه به كره ماه رفتیم و توسط آپولوی 10 ،عكس‌برداری كردیم و ما از فاصله 14 كیلومتری تصاویری را مشاهده كردیم كه این‌ها به خوبی نشان می‌داد كه این ماه در گذشته یك شكاف عظیمی برداشته است و زمانی كه با آپولوی 11 بر سطح كره ماه فرود آمدیم از نزدیك این شكاف‌ها را مشاهه كردیم. آن‌ها ادامه دادند و گفتند ما اگر می‌خواستیم این مسائل را برای مردم بیان كنیم كسی حرف ما را نمی‌پذیرفت تا این كه این سفرهای مكرر باعث شد كه ما چنین كشف مهمی را انجام دهیم.
فضانوردان گفتند: موسسه ناسا سال‌ها در این رابطه مطالعه و تحقیق انجام داده است و مقالاتی فراوانی در این رابطه ارائه داده‌اند. در این رابطه شكاف‌هایی فراوانی را می‌توان توسط عكس‌ها بر روی كره ماه دید این شكاف‌ها بر سه نوع است؛ اول شكاف‌های مارپیچی است دوم شكاف‌های دایره‌ای است كه گاهی قطرش به هزار كیلومتر می‌رسد و آخر شكاف‌های مستقیمی است كه به طور كمربندی دور ماه را گرفته است. دانشمندان احتمال می‌دهند كه شكاف‌های دایره‌ای در اثر سقوط سنگ‌های آسمانی است؛ اما شكاف‌هایی كمربندی كه دور ماه را گرفته است نمی‌تواند با سقوط سنگ آسمانی پدید آمده باشد. آن‌ها ادامه دادند: طبق تصاویری كه از توسط فضانوردان ارائه شده است كاملا مشخصی می‌شد كه این دو نیم كره چگونه پس از جدا شده از هم به یكدیگر جوش خورده و متصل شده‌اند.

وی ادامه داد: دكتر «دیوید پیت كوك» افزود كه مسئله شكاف و جوش خوردن در كره زمین هم اتفاق می‌افتد، در زیر اقیانوس‌ها شكاف‌های عظیمی ایجاد می‌شود و سپس با مواد مذاب به هم جوش می‌خورد كه گاهی سبب به وجود آمدن كوه‌های عظیمی در زیر اقیانوس‌ها می‌شود. این موضوع را یك دانشمند آلمانی كشف كرده است كه این قاره‌های كره زمین ابتدا یكی بودند یعنی تمام این خشكی‌ها روزی یكی بوده و لذا اگر این قطعات قاره‌ها را هم نزدیك كنیم همه به هم متصل می‌شوند و یك قاره را تشكیل می‌دهند و این در اثر شكافی است كه در زیر اقیانوس به وجود آمده است و روز به روز به این امتداد قاره‌ها افزوده می‌شود و فاصله آن بیشتر می‌شود به طوری‌كه سالی چند صدم سانتی‌متر این فاصله‌ها افزایش می‌یابد و این همان معجزه قرآن كریم است كه فرموده: «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا» یعنی ما خشكی را كشش و گسترش دادیم و هم می‌تواند یكی از نكات جالبی باشد كه قرآن كریم آمده است و علم روز و دانشمندان آن را كشف كرده‌اند.
بی‌آزار شیرازی در ادامه سئوالی طرح كرد و گفت: یك بحثی كه این جا مطرح است آن است كه اگر شق القمر در زمان پیامبر (ص) صورت گرفته است چگونه مكان‌های دیگر آن را ندیده‌اند و فقط در عربستان مشاهده كرده‌اند.
وی در پاسخ به سئوالش گفت: در این باره آثاری است كه نشان‌گر این موضوع است كه این معجزه را تنها در عربستان ندیده‌اند بلكه در كشورهای دیگر هم دیده شده است در یكی از نسخ خطی هندی كه در موزه بریتانیا در شهر لندن قرار دارد درباره مشاهده شق‌القمر در 14 قرن پیش سخن گفته شده است و یكی از دانشمندان اسلامی به‌نام دكتر «محمد حمیدا» در كتابش كه درباره زندگی پیامبر اكرم (ص) است آن را نقل كرده است.
حجت‌الاسلام بی‌آزار شیرازی ادامه داد: او می‌گوید: یكی از پادشاهان منطقه جنوب غربی هند این انشقاق را در زمان خود مشاهده كرده و مردم این مشاهده را نقل كردند و بعد كه عده‌ای از تجار مسلمان به هندوستان سفر می‌كنند زمانی كه به این شهر می‌رسند خبر شق‌القمر را می‌شنوند و می‌گویند ما در هندوستان این واقعه را مشاهده كردیم این تجار صحت حرف آن‌ها را تأیید می‌كنند و می‌گویند این معجزه اسلام (ص) است و پادشاه هند فرزند خود را به عربستان می‌فرستند تا تحقیق كند و زمانی كه متوجه می‌شود این معجزه پیامبر (ص) بود مسلمان می‌شود.
دیوید پی كوك می‌گوید: با دیدن این برنامه انقلابی در من به وجود آمد و چه عجیب معجزه خداوند به دست پیامبر خود 14 قرن قبل ارائه كرده و امروزه این فضانوردان به راحتی آن را مشاهده كردند و در اختیار ما قرار داده‌اند.
بی‌آزار شیرازی در توضیح این مسأله كه دانشجویان علوم قرآن و حدیث چگونه می‌توانند در زمینه تفسیر علمی داخل شوند گفت: در گذشته بعضی‌ها آیات قرآنی را با اقوال دانشمندان مقایسه و بررسی می‌كردند بعد این اشكال به آن‌ها وارد شد كه این فرضیه‌ها و نظریه‌ها تغییر می‌كند و قرآن یك امر ثابت است و اگر بخواهیم قرآن را با نظریات دانشمندان تطبیق دهیم بعد كه این نظریه تغییر یافت قرآن را از آن وجاهت می‌اندازد.
وی افزود: ولی من معتقدم كه آن‌چه را كه قرآن بیان كرده است اصل قرار می‌دهیم و آن‌چه را كه علم روز بیان كرده است اگر مطابق باشد می‌آوریم و این چنین نبود كه قرآن را به خورد نظریه دانشمندان دهیم بلكه عكس این قضیه بود. امروزه كاملا وضعیت متفاوت شده است اصلا موضوعاتی را با رأس‌العین مشاهده می‌كنیم مانند معجزه شق‌القمر كه به رأس‌العین توسط دانشمندان غربی دیده و توضیح و تبین شده است و این فرضیه و نظریه فلان دانشمندان نیست و تغییر در آن صورت نمی‌گیرد. مثلا كروی بودن زمین زمانی فرضیه بود به طوری كه تا زمان مرحوم صاحب حدائق می‌گفتند زمین مسطح است ام امروزه كروی بودن زمین را مشاهده و عكس‌برداری كردند.
وی در ادامه سخنانش گفت: همچنین بسیاری از حقایق علمی قرآن را امروزه مشاده كرده‌اند منتهی موضوعات قرآن كه علمی است به گفته خود قرآن «قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ» خداوند این قرآن را با علم خودش نازل كرده است نه با علم بشری یعنی علمی وسیع كه ارتباط با خدا، آخرت، طبیعت و ماورا‌لطبیعه دارد برخلاف علم بشری كه بسیاری محدود است بنابراین قرآن خود وعده كرده است «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» مابه‌زودی آیات خود را در كیهان و آفرینش خود انسان را به انسان‌ها نشان خواهیم داد تا معلوم شود خداوند حق است.
بی‌آزار شیرازی در ‌پایان سخنانش گفت: قرآن حق است چرا كه خود می‌فرماید: «وَیَرَى الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ» آن كسانی كه اهل علم هستند متوجه می‌شوند كه آن‌چه كه بر تو نازل شده است حق است امروزه بسیاری از دانشمندان بزرگ در آمریكا و اروپا با مشاهده این آیات درباره كیهان و آفرینش بشر و این آیات بسیار با عظمت مسلمان می‌شوند. ولی متأسفانه ما آیات قرآنی را بسیار سطحی نگاه می‌كنیم و تنها قرائت می‌كنیم «وَكَأَیِّن مِّن آیَةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» چه بسیار آیاتی كه در آسمان‌ها و زمین است و این‌ها از آن عبور كرده و روی می‌گردانند.

منبع: اثبات اعجاز علمی قرآن کریم

 

 

خب خوندید عبرت گرفتین ؟خدا کنه ...

 

تا بعد...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:40 توسط خودم| |

سلام برو بچز دلم براتون تنگ شده بود خوبین ؟خوشین ؟سلامتین؟خدا رو شکر

می دونیدبه دلیل یه سری اتفاقات نا گوار که تو این مدت تو مدرسه افتا چن وقته آپ نکردم

ولی به هر حال شما به بزرگی خودتون ببخشید

اين ىاستانو بخونيى تا جبران اين غيبت بشه

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:25 توسط خودم| |

دختر خانومااااااااااااااا روزتون مبارک.

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:35 توسط خودم| |

کرگردن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.

دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد .

کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ...

دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست.

کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم .

دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند .

کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .

دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری .

کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم .

دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی .

کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟

دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود .

کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار...

کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید .

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت .

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید !

*کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟

دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است *

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .

روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟

دم جنبانک گفت : نه کافی نیست .

کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم ....

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد .

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد !

کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .

کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند !

کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟

دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند .

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند .

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم ....

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:24 توسط خودم| |

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر كوچكم اين را پرسيد من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت زده گفتروي ديوار و درختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيدبغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد

حال کردید من که حال کردم دارم از پای بازی پرسپولیس - ابومسلم میام به خاطر همین خیلی شارژم آره دیگه دماغ بعضی دوستان عزیز پرسپولیسی مون سوخت  ببخشید هاااااااااااااااااااااااا بهتون بر نخوره بالاخره روزگار پایین وبالا داره

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:27 توسط خودم| |

سلام بازم با عنوان سلام شروع کردم چی کار کنم دست خودم نیست ...امروز اومدم بگم که یه خواننده ی بسیار سمج به جمع خواننده های باحال خودم اضافه شده فعلا نمی گم کیه ولی اصن حوصله ی کلنجار رفتن باهاشوندارم اون به این جور اصلن نوشتن هم گیر الکی می ده خلا صه خدا خودش رحم کنه ....خب فعلا بای
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:2 توسط خودم| |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:19 توسط خودم| |

من که عنوان دیگه ای به جز سلام به نظرم نمی رسه شما اگه چیزی در نظر دارید بگید به هر حال من که این روزا بهم بد نمی گذره هر روز خونه ی یه نفر پلاسم ما اینیم دیگه چی فکر کردین ؟!!

به نظر من که مهمونی رفتن هم حدی داره البته بستگی داره خونه هی کی بری نه؟؟؟مثلا اگه خونه ی یه نفر بری که یه بچه ی ۱ ساله داره مسلما حوصله ت سر می ره ولی اگه خونه ی کسی بری بچه ی همسن وسال خودت البتهه شر ...داشته باشه خب خیلی خوش می گذره من احتمال داره فردا برم خونه ی خالم و با خاله کوچیکم برم آرایش گاه البته اگه ماما اجازه بدن وهوای اعصابشون کمی تا قسمتی ابری نباشه

بعدشم اگه وقت بود یه کم بریم تو خیابونا ولگردی خوش می گذره شما هم بیاین خب کاری ندارین

فعلا بای به همه همه هااااااااااامخصوصا همههههههههههه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:9 توسط خودم| |

راستش اصلا نمی دونم چی بنویسم امروز اصلا روز خوبی نبود بعد از یه حالگیری درست وحسابی پناه آوردم به کامپیوتر می دونین چرا !!؟

با خواهرم دعوا کردم طبق معمول آخرشم همه ی کاسه کوزه ها سر من خورد شد الان هم همه می خوان برن نهار بخورن ولی من اصلا حس خوردن ندارم

ولی چه می شه کرد رررررررروزگار دیگه اسمش روشه

خب تا بعدبای

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:6 توسط خودم| |

 

 سلام سلام سلام به همه خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

خدا رو شکر !!!!!آره دیگه از سفر بر نگشتم ولی به هر قیمتی شده خودمو  به اینترنت رسوندم این مدت دستم از اینترنت کوتاه بود

به همه بروبچی که تو این مدت برام نظر دادن چه دوستای عزیزم م و آسمان و ...ببخشید اگه  اسم کسی از قلم افتاده و هم دوستای جدیدم  تشکر می کنم... از م عزیزم به خاطر آهنگ قشنگش ممنونم راستی آسمون جون نگرانت شدم الان خوبی ؟!!خب می دونم تو بیدی نیستی که به این بادا بلرزی !!!

خب بازم میام ....

فدات تا بعد...این فدات قضیه داره هااااااااااولی قرار نیست که همه چیزو بدونید!!!راستی آسمون جون من اومدم ولی چون دیروقت بود به کسی خبر ندادم  

بای

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط خودم| |

سلام بروبچ چطورین ؟؟؟خوب خوش سر حال

اومدم خداحافظی ...!!!

چی چرا ؟؟!!  تابستونه دیگه بالاخره گردش و تفریح و ولگردی و مسافرت و آره دیگه می خوایم بریم سفر ولی نگران نباشید زیاد طول نمی کشه در ضمن مگه نت قحطیه ؟؟!!

میام باز ای بابا گریه نکن دیگه گفتم که زود  میام ...ای بابا چه قدر دل نازک خب سعی کنید در مورد مسابقه نظر بدید

خب دوستای گلم کاری ندارید راستی براتون سوقاتی میارم قابل توجه بعضیا که ازم سوقاتی خواستن خودت سوقاتی یادت نره برام از ... بیاری !!!

حتما من برات میارم ولی اول باید تو بدی هاااااااااااااااااااااااااااااااا...!!!

خوب دیگه اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم

بی خود حالا من یه تعارف الکی کردم ...تا دلتون بخواد خیلی هم مهربونم

کاری ندارید؟؟؟ باااااااااااااااااااااااااااااااااای باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای                  

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:24 توسط خودم| |

سلام به هر کس که داره از این وب بازدید می کنه من و وبلاگ با چتر وارد شوید تصمیم گرفتیم یه مسابقه بین خودمون برگذار کنیم تحت عنوان :خاطرات کی خفن تره؟؟!!پس خواهش می کنم خاطرات منو که پایین وب نوشتم بخونید وبعد به وبلاگ با چتر وارد شوید که تو پیوندها هم هست برید و خاطرات اونو هم بخونید بعد نظرتونو در مورد هر دو نفر ما بگید ...

منتظریم

ممنون بای

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط خودم| |

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:5 توسط خودم| |

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:50 توسط خودم| |

سلام

به همتون از نطراتونم ممنونم یکی از بچه های باحال گفته بود که بازم از شیطونیامون تعریف کنم

باشه ...به روی چشم تعریف می کنم ...خب از اون جا که ما خیلی دخترای شیطون و شری بودیم واز در دیوار از جمله بزار از اولش بگم :

خب داستان از اونجا شروع شد که کلاس ما طبقه بالای مدرسه بود ویه بالکون بزرگ وباصفا هم داشت

خب مسلمه که این بالکون هم عین همه ی بالکونا نرده و حفاظ داشته باشه که کسی (که اون کسی ما باشیم ) نیفتیم پایین

ما همیشه تو بالکون پاتوق می کردیم و شروع می کردیم به حرف زدن از هر دری ...

منم از اون جایی که به میمون بازی زیاد علاقه دارم همیشه روی نرده ها می نشستم بعضی وقتا هم آقا

چشمتون روز بد نبینه یه روز که طبق معمول داشتم نقش مرد عنکبوتی رو اجرا می کردم تا خواستم برسم به نقش تارزان (منظور از نقش تارزان :طبقه بالا به جز بالکون ما یه بالکون دیگه هم داره که مال کلاس بقلیمونه واز بالکون ما کاملا جداست من همیشه نه بیشتر وقتا هم نه بعضی وقتا از بالکون خودمون می پریدم توی اون یکی بالکون که باعث جیغ و داد همکلاسی هام می شد  )داشتم می گفتم تا اومدم برسم به نقش تارزان وای واااااااااااااااای وایی بگو خب !!!!

ناظممون که کم از ...نداشت  منو دید چون شانس آوردم چند نفر دیگه از بچه ها هم بودن هممون رو صدا زد آقا جنجالی شد که نگو ناظم به مدیر گفت مدیر به معلم معلمم که بدونه یعنی همه می دونن به جز خاجه حافظ شیرازی که اونم اینقدر فال گرفتیم که فهمید

در جریان که هستید مدیر ومعاون محترم که شروع کنن به صحبت و برن بالای منبر و رشته کلام و بگیرن

دیگه آسمون هم به زمین بیاد تموم نمی کنن همش نصیحت که شما دیگه بچه نیستید البته می دونستم بیشتر منظورشون به من بود

من اون وسط پریدم وسط و گفتم باشه خانوم ببخشید دیگه تکرار نمی شه

مدیر به معاون یه چیزی گفت معاون هم به معلم که ای کاش هیچی نمی گفتن ...

خب نصیحتا تموم شد و یاری خدا از کلاس رفتن بیرون ما هم به حساب عین همیشه   قول داده بودیم

که آخرین بارمون باشه ولی ما که آدم بشو نبودیم دوباره رفتیم تو بالکون و روز از نو روزی از نو

ولی از شانس بد ما نمی دونم چی شد برق نبود چی شد که زنگ خورده بود وما صدای زنگ رو نشنیده بودیم

از شانس بد ما اون ساعت با یه معلم بداخلاق بد عنق که همیشه باهاش دعوا ومشکل داشتیم ...درس داشتیم چشمتون روز بد نبینه معلم که اومد تو کلاس و کلاسو خالی دید البته خالی خالی نه یکی دو نفر تو کلاس بودن

دادش در اومد در بالکونو بست و نذاشت ما بریم سر کلاس تا به قول خودش تکلیف ما رو روشن کنه

یکی دو تا از بچه ها شروع کردن به التماس که آقا تور و خدا و دفعه ی آخرمون بوده و...که من غیرتم اجازه نداد و اونا رو کشیدم اون ور وگفتم چرا بهش التماس می کنید یکی گفت تا بزاره بریم سر کلاس گفتم :خیلی غلط کردی با اون نیست که خیلی ازش خوشم میاد که الان التماس کنم بزاره برم سرکلاسش معلمم که لجش در اومد به یکی از بچه ها گفت بره و مدیر و معاون رو بیاره حالا بماند که اون بچه رو ما بعدا حسابی کتکش زدیم که چرا به حرفش گوش کرده و رفته مدیر ومعاون رو آورده..

مدیر ومعاون که کلاس ما جای دفتر شده بود براشون چون روزی نبود که توش نباشن اومدن اما نمی دونستن چی بگن شما بگین یه مدیر و یه معاون وقتی عصبانی بشن چی کار می تونن بکنن به جز اینکه بگن نمره ی انضباتتون رو ۰ می دیم چون ما هممون بچه های زرنگی بودیم هیچ وقت تو نمره کلاسی کم نمیاوردیم

خلاصه طبق معمول ما گفتیم دفعه آخره و اونا گفتن به خاطر معلمتون چیزی نمی گیم و می بخشیمتون

ورفتن ولی ما اشتباه می کردیم چون این دفعه یه خورده فرق داشت با دفعه های قبل می دونین چرا؟؟

چون چن دقیقه  بعد بازم معاون اومد ولی به جون خودم این دفعه دیگه کار ما نبود وما بی گناه بودیم نمی دونستیم چرا اومده ؟؟؟

ولی وقتی چادرشو زد کنار فهمیدیم قضیه چیه چون می دونین پشت چادرش چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه قفل گنده با یه زنجیر گنده تر !!!!

دهن همه ی بچه ها باز بود ولی تو دلشون چون قبلا هماهنگ کرده بودیم تحت  هیچ شرایطی به روی خودتون نیارید حتی اگه به جای زنجیر پرونده هامون زیر چادرش بود چون می دونین معاون ما عادت داشت وقتی یه چیزی برای تنبیه میاورد زیر چادرش میذاشت به خاطر همین هر وقت میومد کلاس ما همه حواسمون به چادرش بود چون می دونستیم هر وقت میاد کلاس ما هیچ وقت برای تبریک نیست همیشه برا تنبیهه

خلاصه نانجیبا زدن در بالکونمون تخته کردن وعین گنجیشک که چه عرض کنم میمون کردنمون تو قفس

ولی فکر کرده بودن ما رو می تونن زندانی و کنترل کنن چون بعد از اون همه ی فکر و خیالمون شد در بالکون همه جای مدرسه حرف از قفل در کلاس ما بود

شده بودیم سوژه ی عام و خاص ...ولی نگران نباشین ما سگ جون تر از این حرفاییم

خلاصه با یه نقشه ی حسابی  ونه چندان سخت موفق شدیم درو باز کنیم

می دونین چی کار کردیم با بچه ها هماهنگ کردیم که به این وسایل نیاز داریم هر کی پایه ست بیاره

از اون جایی که همه ی بچه ها ی ما پایه بودن همه آوردن جوری که از هر وسیله دو سه تا بود

وسایل هم عبارت بود از میخ و چکش و گیر سر و...

خلاصه هر چی که می تونست قفل رو باز کنه

افتادیم به جون قفل و بازش کنیم بابا ناز شستمون خودمونم حال کردیم

در باز شد و آزادی...

وای آزادی چه حالی می ده ...

خلاصه این عملیات باز و بستن در تا آخر سال ادامه داشت تا وقتی که امتحانای آخر یکی از بچه ها (آسمون جون خودم ) یه کلیپ از کلاسمون و از شیطونیامون درست کرد وقتی اومدیم کلید کارگاه کامپیوتر رو از مدیر بگیریم چون اصولا به ما شک داشت خودشم اومد بغل دستمون نشست

و تو کلیپ قضیه ی قفل و باز کردنشم بودکه وقتی داشتیم در و باز می کردیم فیلم گرفته بودیم

چون داشت نگاه می کرد فهمید و چون آخر سال بود هیچی نگفت فقط گفت ای شیطونا قفل درو باز کردین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

خب من توی این خاطره قصد توهین به هیچ عزیزی رو نداشتم فقط می خواستم گل خنده رو روی لباتون بنشونم

اینم یکی دیگه از ماجراهای کلاس ما امید وارم خوشتون اومده باشه

تا بعدView Full Size Imageاینم عکس قفل در

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:2 توسط خودم| |

ای دوای درد دلهای اسیر

                                دستهایت باغ پاک نسترن

قلبت اقیانوسی از شوق ونگاه

                              با دلت پروانه شد احساس من

قلب من یک جاده ی تاریک بود

                             با تو قلبم کلبه ی پیوند شد

قلب من تقدیم چشمان تو شد....

                 تقدیم به او....

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:14 توسط خودم| |

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:30 توسط خودم| |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:30 توسط خودم| |

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:57 توسط خودم| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

مرجع کد آهنگ

دانلود آهنگ در حال پخش